تبليغاتX
گلها انار شدند







گلها انار شدند

پادشاه فصل ها پاییز

امروز به خاطر دستهايم رفتم

 

   با دوستی عزیز راجع به این پست صحبت می کردیم و ماجرا یی که منجر به نگارشش شدراتوضیح و تشریح می کردیم .پس از قدری بحث و گفت و گو به  این نتیجه رسیدم که این قدر این نوشته کنایه آمیز و کوتاه است که آن طور که باید و شاید گویای مطلب نیست.و اگر کسی در بطن ماجرا نباشد بخشی از  قسمت اصلی منظور نوشته را از دست می دهد.

 اما خب دیگر چه میشود کرد  این ما هستیم و این هم سبک نگارش ما. بیش از این از قدرت ما چیزی بر نمی آید.

(یازده روز پس از پست اصلی مطلب)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

از حرفهاي صد من يك غاز به اصطلاح روشنفكران و متفكراني كه صدها كتاب خوانده اند و اينك تريبونها را از آن خود ميپندارند تا صاحب اذهان شوند متنفرم.

امروز به خاطر دستهايم رفتم .و اگر دست نداشتم شايد به خاطر دهانم ميرفتم. و اگر دهان با كفايتي هم نداشتم شايد به خاطر جسمم ميرفتم كه جا اشغال مي كرد و مي توانست سياه لشكر خوبي محسوب شود.

رفتم تا دست بزنم و استادمان در جمع احساس تنهايي نكند. احساس نكند كه كسي برايش دست نميزند. آخر، استادمان است و ترم رو به پايان  ...

و اگر دست نداشتم شايد بايد سوت ميزدم يا اين كه فرياد ميزدم:" آفرين استاد " .يا هرصداي خوش آيندي كه ممكن بود.  آخر ، استادمان است و  ترم رو به پايان  ...

و اگر دهان با كفايتي هم نداشتم شايد همين كه حضور داشته باشم در صف موافقين و طرفداران استاد كفايت مي كرد.آخر او استادمان است و ترم رو به پايان است ...

امروز به خاطر انديشه ام نبودم

 امروز به خاطر عقيده ام نبودم

 امروز من نبودم

امروز روز پوچي بود

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 7:46 بعد از ظهر توسط آراد |

این نیز می گذرذ

حرف ها برای گفتن دارم

ماجراهایی که در این مدت اتفاق افتاد،

اتفاقاتی که در ذهن من ماجرا شد

و روزهایی که به سادگی گذشت و عقیده مرا به قدرت دیگر گون ساخت .

اما حیف ،

حیف که مجال تنگ شده است حتی برای دو ـ سه خط نوشتن .حتی برای دو ـ سه خط ارامش!

اما می آیم،

ای خود ! آماده باش که به زودی رجوعی بر خویش خواهم داشت.

می آیم،

می نشینم در کنارت،

می اندیشم به انچه دوست داری

و ورق میزنم کتابهایی که مدتهاست تلمبار شده اند روی هم و هنوز نخوانده ایشان.

همان کتابهایی که روزها برای بودنشان شماره می شدند.

حتی

حتی اگر بخت با ما یار شود در یک شب زمستان به گردش و قدم زدن در خیابانها دعوتت خواهم کرد. که با آرامش تمام سنگ فرشهای خیابان را بپیمایی، دستهای سردت را در جیبهای گرمت بگذاری، حالی که هیچ دغدغه ای ذهنت را اشوب نساخته و مواظب هستی که پایت روی خطها نرود...

به همین زودی فرا خواهد رسید،

به همین زودی روزی خواهد آمد که آن روز از آن من و توست، از آن اندیشه مان، از آن تفکراتمان ،از آن خلوتمان است.

پس بسپار این روزگار پر هیجان را که روز من و تو نیز در راه است.

 

+ نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 10:43 قبل از ظهر توسط آراد |

عنوان با شما

 

تلوزيون ملي يونان جيمي استانلوس پيشگوي معروف يوناني كه زلزله بم . سونامي. حملات 11 سپتامبر.و دهها واقعه ديگر را از سالها پيشتر از آن بسيار دقيق پيشگويي كرده بود دقايقي قبل از اعدام خود بعنوان آخرين حرف زندگيش گفت: در تاريخ 9 مارچ 1989 (18 اسفند 1367) يعني 21 سال پيش در كشور ايران پسري بدنيا آمده كه سال 2015 سرنوشت تمام دنيا را تغيير خواهد داد.....

اگه ايراني هستي مديوني اگه به همه نفرستی

 

                                         نظر شما در باره ی این نوشته و این نوشته ها چیه؟  

 


 

برخی از دوستان از رفرنس مطلب سوال کرده بودند.در این باره باید بگویم :" . . . "


این هم  مطلبی که خانم باقری لینکش را داده بودند:

آیا دنیای ما در سال 2012، پایان دوره پنجم و آغاز دوره ششم خود را جشن خواهد گرفت؟...
 

مایاها قومی بودند که چند هزار سال پیش تو مناطق آمریکای مرکزی زندگی می کردند، البته الان هم از قوم اونها بازماندگانی وجود دارن. حتما معبد زیر رو که متعلق به مایا هست رو دیدید:

قبل از اینکه وارد مقوله پیش گویی اصلی مایا بشم باید توضیحاتی راجع به قدرت و تمدن این قوم براتون بنویسم. مایا! قومی که هزاران سال پیش معبد و هرمی که در بالا مشاهده می کنید رو با 365 پله ساخته! به تعداد روزهای سال. مایا تمامی خسوف ها و کسوف ها را دقیقا تا سال 2012 ثبت کرده و همشون طبق برنامه دارن اتفاق می افتن، مایا چندین هزار سال پیش عدد یک میلیون رو کشف کرده بود، مایا هزاران سال پش تو معابدش تصاویری از سفینه ها و فضانوردان رو روی  سنگ ثبت کردن! مایا آن زمان حتی تعداد روزهای هر سال ماه رو که گمونم 279 روز هست محاسبه کرده بود. مایا ها از اورانوس و نپتون اطلاع داشتند، تقویم مایا برای 400 میلیون سال استخراج شده است، سال خورشید و زهره را تا چهار رقم اعشار محاسبه کرده اند.

پیشگویی می گه: تو 21 دسامبر سال 2012 این زندگی روی کره زمین به اتمام می رسه و یک دوره جدید زندگی روی زمین شروع می شه. تو چند تا سایت خوندم که این دوره جدید پر از صلح و عشق و آرامش و پیشرفت هست. (مصداق حرف یکی از سیاستمداران آمریکایی که پایان بحران مالی آمریکا رو صلح و آرامش تو دنیا می دونست). حالا چند تا نظریه دیگه هم هستند که به تفضیل روشون بحث می کنم. استاد کلاس #C هم اطلاعاتی در این مورد داشت، جالبه که گفت ما به ناسا یه ایمیل فرستادیم و پرسیدیم که آیا سال 2012 اتفاقی تو کهکشان خواهد افتاد؟ ناسا پاسخ داده بود که نارسایی هایی مشاهده می شن ولی نمی تونیم تائید کنیم که این اختلالات آسیبی به زمین می رسونن یا نه!
مایاها معتقد بودند که زمین از 5 دوره تشکیل شده، پایان هر دوره یه اتفاق خیلی بد می افته و دوره جدید شروع می شه. جالب اینجاست که 2012 پایان دوره پنجم هست! و ما وارد دوره ششم خواهیم شد، گفته می شه تمدن حاضر از بین خواهد رفت تا دوره ششم شروع بشه! (اشاره شده به زمین لرزه های بزرگ) .
البته نگاههای خیلی مثبتی هم به قضیه شده و بعضی هم اصلا این گفته رو کاملا رد می کنند. و منم با این پست منظورم این نیست که شما رو از زندگی ناامید کنم یا صحت این بحث رو اثبات کرده باشم. من دارم نتیجه تحقیقم رو تو اینترنت و از حرفهایی که شنیدم و چیزهایی که دیدم بیان می کنم و خیلی امکان داره که چون مثلا روی یک نظریه نادرست پی ریزی شده کلا نادرست باشه ولی به هر حال شواهد و مدارک موجود انسان رو از ساده از کنار این قضیه گذشتن منع می کنه.

علم سرشار مایا بخصوص از نجوم اونها رو قومی آگاه و متمدن ساخته بود. البته قضیه ترک مایا از محل زندگیشون هم یک قضیه خیلی معروف هست که دلایل بسیاری براش بیان شده که من نهایتا امیدوارم با خوندن پی نوشت شما هم با من هم عقیده شید.


 

شاید یکی از نکات مد نظر من ...

من هم نظرم را خواهم گفت

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 5:13 بعد از ظهر توسط آراد |

اين هفته اسمش توي برد بود.مرحله استاني المپياد پذيرفته شده بود و براي تقدير و تشكر و اعلام اين قضيه اسمش رفت توي برد.اصلن توي اين مدت در موردش زياد حرف مي زدند. همه مي شناختندش كسايي رو كه اون اصلن نميشناخت با اسم كوچك صداش مي كردند. توي هركاري دستي داشت .واسه ي همه چيز نظر مي داد و انصافن نظراتش خوب و كار امد هم بودند و اصلن بعد از مدير توي همه ي مسائل وارد شده بود .رئيس شورا بو د.با 94درصد راي رييس شده بود.براي خودش هم شگفت انگيزبود. جلسه شوراي ناحيه هم براي هيئت رييسه پذيرفته شده بود. مثل سال پيش! مجله داخلي هم ازش دعوت به همكاري كرده بود كه به محض ورودش به مجله نظر اعضا به اين معطوف شد كه تغيير سردبير بدهند. اما خب بنا به دلايلي اون نپذيرفت. شايد مي ترسيد كه تجربه ي كافي نداشته باشه. واماگاهي مدير به خاطر دير امدگي هاش باهاش برخورد مي كرد.مي گفت تو الگوي بقيه هستي وقتي تو دير بياي ديگه به كسي نميشه چيزي گفت. ازش گلايه ميكرد كه به هر كي مي گيم چرا دير اومدي ميگه فلاني هم ديراومد.اما به غير از اين، مشكل ديگه اي نبود .يعني خب اگر اذيت هاي معاونين رو كه همه مي گفتند از سر حسادته ازش چشم بپوشيم ديگه مشكلي نبود .البته همين حسادته گاهي براش خيلي درد آور مي شد. دلش را شكونده بود. چون نمي دونست چرا بايد اين همه حرف نا مربوط بشنوه ُُاين همه رفتارهاي ناپسند ببينه. نماينده كلاس بود.يك ليست كلاس از دفتر مدرسه گرفته بود و كارها را بين بچه هاي كلاس تقسيم كرده بود. خيلي هم خوب از پس اين قضيه بر اومده بود. كه همه ي بچه ها رو توي كارها شركت بده .البته اون اين كار را كرد نه به خاطر اين كه بچه ها وارد كار بشند.اين كار را كرد به اين خاطر كه هر وقت براي كاري وارد دفتر مدرسه ميشد و مدير حضور نداشت معاونين برخورد ناپسندي باهاش داشتند. اون هم كه هيچ وقت دليل اين رفتارهارو نفهميد تنها كاري كه مي تونست بكنه اين بود كه خودش را در ارتباط با اونها قرار نده یا کمتر با هاشون بر خورد کنه.

اين هفته هم اسمش توي برد بود.توي امتحاني كه بين دو دبيرستان دخترانه و پسرانه برگزار شده بود نفر اول شد. هركي اسمش رو ميديد چشمهاش از تعجب باز ميشد.همه به هم اسمشونشون ميدادند.وقتي از كنار بچه ها رد ميشد ميشنيد كه مي گفتند اين كه تا حالا دستش به امتحان المپياد بندبود چه طور خودش رو واسه اين امتحان اماده كرده .اما اون به هيچ كدوم از اين قضايا فكر هم نمي كرد.همه چيز براش طبيعي جلوه ميكرد.كوچكترين غروري بهش وارد نشده بود .و اصلن همين بود كه همه دوستش داشتند.البته نه همه! چون كار هر كسي را تاييد نمي كردحرف هر كسي را هم باور نمي كرد .همين بود كه عده اي هم البته خيلي اندك ازش دل خوشي نداشتند.

واين هفته ديگه اسمش توي برد نیست.

.

خودش هم توي مدرسه نیست!!!!!

.

.

.

.  .  . !؟

 

 

                                                       شاید

                                                                                         پست

                                                                                                 بعد

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 11:46 قبل از ظهر توسط آراد |

پست قبلی

 

عنوان قبل تعريفي بود كه يكي از دوستانم در مورد يكي از دوستانش ارائه داد.دوستم با تمام احساس از دوستش تعريف ميكرد.من هم از جون ودل  بهش گوش مي دادم .بعد از كلي تعريف كه از دوستش ارائه داد با حالت خيلي معصومي توي چشماي من نگاه كرد و گفت:" خب ديگه اون الان ادميه كه به چيزي كه خواسته رسيده"!!

+ نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 4:1 بعد از ظهر توسط آراد |

وقتي آدمي به آنچه كه خواسته رسيده

وقتي آدمي به آنچه كه خواسته رسيده

 

 ديگرصورتش جوش هاي ريز زير پوست ندارد،صاف است مثل ايينه! او ديگر صبح ها تا ساعت ده مي خوابد و هر شب سريال شمس العماره را با ارامش تمام نگاه مي كند .ان ادم روزها به موسيقي هاي تند و ملايم با ارامش خاطر گوش ميدهد .ادمي كه به انچه خواسته رسيده بعد از ظهرها بعد از انكه هواي گرم روز تابستان رو به خنكي مي رود با دوستانش به گردش مي رود بستني مي خورد و به دور حوض وسط پارك قدم ميزند.ادمي كه به انچه خواسته رسيده روي نيمكت پارك مينشيند و جكهاي بي مزه ميشنود و با اخرين تن صدا قه قه مي خندد.ادمي كه به انچه خواسته رسيده در كمال ارامش است. ادمي كه به انچه خواسته رسيده خوشبخت است.

+ نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 11:26 بعد از ظهر توسط آراد |

 

گاهي دوست دارم يكي محكم بزنه پشت كمرم و از خواب بيدار بشم.

كم آوردم ! خيلي وقته كه كم مي آرم. بيشتر از همه توي روابط خودم با خودم .

با هر صحنه اي كه اتفاق ميفته موج عظيمي از افكار متنوع وارد ذهن من ميشه . همه چيز براي من يك علامت سواله ، به همه چيز عميقا فكر مي كنم و نهايت بي هيچ جوابي ذهن خسته ي خودم را به خواب مي كشونم.

 خيلي وقته دارم صورتمو با سيلي سرخ مي كنم و ميرم جلوي آيينه مي ايستم .خيلي وقته  دارم خودمو فريب مي دم.

توي يك سال اخير به غير از كتابهاي درسي (كه البته اونا رو هم نخوندم) و كتابهاي شعر( كه البته اونها رو خوب خوندم ) روي هم رفته 3-4 كتاب هم نخوندم اما ده برابر سالهاي گذشته كه پايان سال 70كتاب خونده بودم توي ذهنم كتاب نوشتم. كتاب نوشتم از مجهولات ، كتاب نوشتم از درياي سوالات كتاب نوشتم از بد بختيهاي ذهنم.

گاهي اوقات سيمهاي رابط من بي نهايت پيچيده ميشه ، اينقدر كه هر كاري كه مي كنم ازش سر در نميارم .بعد همرو توي يك دستم مي گيرم و توي دست ديگه يك سيم چين و همرو از يك مقطع قطع مي كنم. اينطوري راحت تره ! مثل وقتي كه كامپيوتر هنگ مي كنه ، ريست هم نميشه ، پاور هم جواب نمي ده ، تو ميري و از برق درش مياري !

ناتوان شدم ، حتي در نوشتن !

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 12:13 بعد از ظهر توسط آراد |

نميدونم چرا با اينكه اين حس دقيق بهم دست داده بود كه چه اتفاقي خواهد افتاد باز از وقوعش جلوگيري نكردم.به طرف ظرفشويي رفتم . چاقوها و چنگالها رو برداشتم وشروع به شستن كردم .در اعماق ذهنم به گردش مشغول بودم به ما وقع مي انديشيدم كه يك هو حس سوزشي شديد در بند انگشتانم مرا به خود اورد. بله انگار رفته بودم كه تصورم را ويا ان حس الهامي را به واقعيت برسانم.خون از بيم انگشتهايم بيرون زد چاقو ي جاني را انداختم و به طرف كلينكس رفتم چندتايي برداشتم روي زخمم گذاشتم دستمالها پر از خون شدند .دستمال ديگري برداشتم و به ان طرف سالن كه يك ميهماني كوچك 4 نفره،ساده و بي آلايش كه با شكوه و فر خودماني مزين شده بود رفتم .خوشبختانه كسي متوجه جراحت دست من نشد .اگر نه ان چاقوي جاني حتمن گرفتار ميشد. من هم گوشه اي براي خودم اتخاذ كردم و نشستم. اما همچنان در اين فكر كه : ((من كه ميدانستم دستم مي برد ، پس چرا كوچكترين كاري براي جلوگيري از وقوع ان نكردم)).شايد باورتان نشود اما حتي تصوير نوع پاشيده شدن خون را هم در ذهن  خود به همان صورتي ديدم كه اتفاق افتاد

+ نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 10:34 بعد از ظهر توسط آراد |

 

در کمین اندوه هستم
 بانو
مرا دریاب
 به خانه ببر
 گلی را فراموش کرده ام
 که بر چهره ام نمی تابید
زخم های من دهان گشوده اند
 همه ی روزگار پر، از 
 اندوه بود
بانو مرا
قطره قطره دریاب
 در این خانه
جای سخن نیست
زبان بستم
عمری گذشت
 مرا از این خانه
به باغ ببر
 سرنوشت من
 به بدگمانی
 به خوناب دل
خاموشی لب
 اشک های من بسته
 بر صورت من است
 هیچکس یورش دل را
در خانه ندید
 بانو
من به خانه آمدم
و دیدم
 که عشق چگونه
 فرو می ریزد
و قلب در اوج
رها می شود
 و بر کف باغچه می ریزد
 بانو مرا دریاب
ما شب چراغ نبودیم
ما در شب باختیم
 

 

احمدرضا  احمدی

چند سوایی بود ا زخواندن هیچ شعری مشعوف نشده بودم.تا این که امروز این شعر مرا خوشنود ساخت

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 1:11 بعد از ظهر توسط آراد |

مال خود خودم

با عجله داشتم توي چار باغ ميرفتم ،رسيدم به كيوسك روزنامه فروشي.ظهر شده بود و من هنوز هيچ روزنامه اي رو نديده بودم .علي رغم تمام عجله اي كه داشتم نا خود اگاه دم كيوسك ايستادم شروع به خوندن تيتر روزنامه ها كردم .اره هيچ جاي ديگه هيچ خبري نبود به جز ژنو وآقاي احمدي نژاد و.... . بعد يه اعتماد خريدم وتصميم به ادامه مسير گرفتم كه  يه دفعه ...،(به خدا دست خودم نبود يك دفعه چشمم خورد بهش ). بين كتابهاي دكه كتابي به چشمم اومد ،سر يك آن انگار همه چيز عوض شد. دنيا قشنگ شد و من شعف زده . بي معطلي:

- ببخشيداقا! اين كتاب چه قدره؟

- كدوم رو ميگيد ؟نميبينم.

- دزده و مرغ فلفلي!

 

بچه كه بودم دزده و مرغ فلفلي رو داشتم. نه فقط من كه خيلي ديگه از بچه هاي فاميل و همسايه.اون موقع هاچيزهايي كه هم خودم داشتم هم دست عده زياد ديگه اي بود را  دوست نداشتم .اما حكايت اين كتاب فرق مي كرد .اين قدر بهش احساس نزديكي مي كردم كه اصلا باورم نميشد ميتونه از ان كس ديگه اي هم باشه.خلااااصه يه روز كه خيلي خسته بود تنگ اتاق نشسته بود اومد دم خونه ي ما تق تق اون كتاب فلفليتو مي خوام .  يكي از بچه هاي هم سن خودم  اومد و كتابو برد.كتاب زرد كوچولوووو كه صد تومن مي خردينش نميدادمش گرفت و بردشو ديگه هم .....

يه روز شد

دو روز شد

....

خلاصه ان يار مهربان ديگر نبود و جايش عجب خالي ...

وامروز كه دواااازده-سيزده سآل از ان روز مي گذشت انگار كه هنوز داغ آن كتاب به دلم مانده باشد بعد از خريدنش احساس آرامش مي كردم. توي راه تمام مدت دستم بود و مي خواندمش و كلي هم كيف مي كردم .بعد از سالها دست يازيدن به گمشده آري بس گرانقدر بود.رسيدم خونه ،فسقلي هم خونه ي ما بود:

- ببين چي خريدم!

- اخ جون چي خريد ي ؟!... كتابه كتاب ...مال منه؟واسه من خريدي؟چه خوشگله

اون سروصدايي كه وروجك به راه انداخته بود و برق چشمايي كه خيره به من نگاه ميكرد و منتظر شنيدن" آره عزيزم" بود ، من را به شك انداخت كه كتابو واسه كي خريدم؟!

من اون كتاب رو براي خودم خريده بودم .اما نمي تونستم بگم "نه براي تو نيست" . از طرفي هم يك لحظه همان كودك درونم به اوج خودش رسيده بود و نميتونستم بگم" آره عزيزم مال توه" و ديگر نهايت هنرم را به كار گرفتم ،اعتدالي بر پا كردم و گفتم:

 واسه ي تو؟خب ...خب براي هممون خريدم.من ،تو.

 و در دل مي گفتم: نه خيرم مال خود خودمه. تازشم اگه خواستي ببيني دست خودم!

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 12:57 بعد از ظهر توسط آراد |